تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

یکشنبه دوم فروردین 1388

بهاريه

  

   كردانه اي از ليلي

 کمی پایین­تر از ایل بارانی، نرسیده به سیبستان شایجان۱

دشت بسیار زلالی است به نام تکمران۲ که مردمانش

 یا عاشقند یا بخشی۳یعنی یا به رسم مجنون دوتار

می­نوازند و یا به شیوه لیلی عاشقانه آواز    می­خوانند

 و این تمام دلخوشی ایلیاتی آنهاست و دار و ندارشان.

 

این روایت به روزگار تکمرانی ما هفت نفر برمی­گردد.

روزگاری که شش شب و هفت روز بود خواب از چشمانمان

 گذر نکرده بود.فواره بی­خوابی در چهره­هامان فوران می­کرد

 و نی نی چشم­ها کاسه خون شده بود. دچار مرض مرموز

 و غریبی شده بودیم. ما هفت نفر با نفس­های به شماره

 افتاده، به بوران توهم و درد خورده بودیم و حس منجمد

 خوابمرگی امانمان را بریده بود.

حس می­کردیم مرگ پشت در است و با خوابیدن

 قطعاً از ما خواهد گذشت.

 وحشت از مرگ کلافه­مان می­کرد و خواب را از چشمان­مان

 می­ربود.

تکمران، طبیب و حکیم درست و درمانی نداشت بجز ننه قیمت

و ملا ابراهیم.

ننه قیمت – زنی کامله و دنیا­دیده- که هم تنها قابله آنجا بود

 و هم تنها زنی که سواد مکتبی داشت.

 چند حکایت از بوستان سعدی واکثرداستانهای شاهنامه

 را حفظ بود معمولاً تجربیاتش را با اعتماد به نفسی مثال­زدنی

 نسخه­پیچی می­کرد و دستش خیلی سبک بود.

 ننه قیمت برای ما معجونی تجویز کرد با آب خالص دریا،

 به تلخی زهرمار اما هیچ افاقه­ای نکرد و همچنان درد

 بی­خوابی داشت بیچاره­مان می­کرد.

ملا ابراهیم تنها مکتب­دار ما، هم دعا می­نوشت و هم

 معلم بود. علوم غریبه را می­فهمید و سر و سرّی هم با

ارواح و اشباح داشت. او معتقد بود که ما را طلسم کرده­اند

 و روز هفتم - که قمر در عقرب نبود- برایمان روی سه کاغذ

 جداگانه چند مربع و مثلث و لوزی با آب زعفران کشید و آنها را

با کلماتی نامفهوم، چند نقطه و ضربدر ... پرشان کرد.

یکی از آن کاغذها را در لیوانی انداخت و آب آن را به هفت

 قسمت مساوی تقسیم کرد و داد تا بخوریم. یک کاغذ را با

موی گربه پیچید و وادارمان کرد تا لای درز تنها خزینه روستا

 چال کنیم. البته تأکید کرد که آن درز حتماً باید از قد کودک

هفت ساله طوبی بلندتر باشد.

کاغذ سوم را روی اسپند ریخت، فوت کرد تا آتش بگیرد و زیر لب

 وردی مبهم می­خواند.

 ملا ابراهیم   می­گفت که این دعاها را وقتی نوشته، ساعت

 بوده، قمر در عقرب هم نبوده پس حتماً تمام طلسم­ها را باطل

 خواهد کرد به شرط آنکه هفت قدم به سمت قبله برداریم،

 تا مرض خوابمرگی ما شفا پیدا کند.

از خانه ملا ابراهیم تا خزینه راهی نبود. مسیر را به هفت

 قسمت مساوی تقسیم کرد و قرار شد هر کدام از ما دعا را

 بدون آنکه پلک بزنیم به دیگری برسانیم.

 او می­گفت که باید شمرده شمرده قدم برداریم. به باران خیره

 نشویم که زلالی باران اثر جادو را می­گیرد و باطل السحر است

و باید در زمان انتظار چشم­هایمان بسته باشد.

من نفر آخر بودم و شاید فراموش کرده بودم که در باران پلک نزنم

و شاید درزی که دعا را در آن چال کردم از قد دختر طوبی کوتاه­تر

 بود و شاید یک نفس دویده بودم که اتفاقی نیفتاد و دعای ملا

اثری نکرد ما همچنان در آن مرض موهوم دست و پا می زدیم.

نمی­دانم چرا بی­تاب­تر از دیگران شده بودم، طاقتم طاق شده

 بود. پشت سر هم چهار قل می­خواندم. رعشه­ای خفیف بر جانم

افتاده بود. البته فکر خوابمرگی ذهن مرا و همه ما هفت نفر را

 تسخیر کرده بود. عطش داشتیم،  زبانه می­کشیدیم. همه خراب

 خواب بودیم و خواب خراب همه ما.

حتم داشتیم که شب هفتم بی­خوابی شب آخر زندگی ماست

و حتماً سپیده­­دم فردا، آسمان بر سرمان آوار خواهد شد.

***

روز هفتم داشت غروب می­کرد و بی­محابا باران می­بارید.

 قطرات باران مثل پتک بر سرمان می­خورد.

     بی­خوابی، ضعیف و بی­حوصله­مان کرده بود. هر دوا و درمانی

 که همه بلد بودند به خورد ما دادند اما انگار نه انگار.

باران شدید و شدیدتر می­شد و ما مستأصل­تر در گیر و دارِ

 دلواپسیِ کشنده و باران بی­رحم و بی­خوابی مزمن بودیم

که مسافری غریبه وارد تکمران شد.

مسافری که یکدست سپید پوشیده بود با سرآستین­هایی

 ترمه­دوزی شده. قد بلندی داشت با چشمان مشکی و ابروانی

مشکی­تر. هیچ کدام از ما هفت نفر او را نمی­شناختیم.

دوتار سوخته و تشنه­ای در دستش بود. فکر کردیم چون دوتار

 دارد پس یا مطرب است یا کولی!

اما او نه به کولی­ها می­ماند و نه به مطرب­ها، انگار غریب آشنای

همه ما بود. جذبه نگاهش معرکه بود و از ما هفت نفر یک نگاه

 ساخته بود. او در بارانِ بی­رحم شب هفتم آمده بود اما  خیس

 نشده بود. ناخودآگاه به دورش حلقه زدیم. بی­مقدمه، قصه

 بی­خوابی و خوابمرگی­مان را واو به واو برایش شرح دادیم.

 خواست چیزی نگوید اما زیر لب زمزمه کرد.

"خواب همان مرگ است، مرگ که ترس ندارد. آدمها برای بهتر

 زندگی کردن باید بهتر بمیرند همانطور که برای بیداری بهتر،

 باید بهتر بخوابند".

انگار چیزی نگفت، نشست، لبخند ملیحی زد و زخمه­ای بر دوتار

زخمی­اش. شاید می­خواست با دوتار حرف دلش را بزند.

مات و مبهوت نگاهش می­کردم. احساس کردم می­خواهد

الله مزار[4] بخواند اما لالایی خواند.

چشمانش را از همه ما دزدید و به دورهای نزدیک خیره شد

و باز هم لالایی خواند.

لالایی می­خواند و باران همچنان می­بارید.

لالایی می­خواند و دریا را به دیده­ی ما می ریخت.

لالایی می­خواند و آسمان را هراسان زمین تکمران می­کرد.

لالایی می­خواند و ما چشم­هایمان گرم و گرم­تر می­شد اما

حالا دیگر دوست نداشتیم بخوابیم. دوست داشتیم شب هفتم

را هم بیدار بمانیم تا تمام شویم.

دوست داشتیم تا صبح فقط به چهره غریبه زل بزنیم. دچار شده

بودیم، دچار لالایی و دوتار شعله­ورش.

غریبه، لالایی می­خواند و می­بارید و از بارش مداوم چشمانش

بوی کاهگل باران خورده مست­مان می­کرد.

جرأت صحبت کردن نداشتم. از خودم می­پرسیدم که این همه

 ملکوت در کجای پنجه او خوابیده است.

او یکریز می­خواند و ما با صدای سوخته­اش به میهمانی خواب

 می­رفتیم.

هنوز سپیده بر جان شهر جاری نشده بود به خواب رفتیم.

 خوابی عمیق، خوابی بسیار عمیق.

***

درست هفت شبانه­روز از آن لالایی مستانه گذشت تا ما

از آن خواب باستانی بیدار شدیم.

حسی غریب تن و جان و شانه­هایمان را می­آزرد.  معلق بین زمین

 و آسمان، مرده بودیم و زنده شده بودیم. حس بدی بود،

 حس گم شدن دوباره. حس بد گم کردن، حس تنها شدن.

سراسیمه سراغ غریبه را گرفتیم. پا­برهنه تمام تکمران را گشتیم،

نه ردی از او بود و نه اثری از دوتار بارانی­اش. بجز ما هفت نفر

هیچ کس او را ندیده بود هیچ کس لالایی­های او را نشنیده بود.

تازه متوجه شدیم که ما فراموش کرده­­ایم یا شاید فرصتی

نبوده که اسمش را بپرسیم چه رسد به رسمش.

***

او آمد. ما را دچار حیرت کرد. آشنای همه ما شد و رفت

 اما بی­نام و گمنام. گم شد و ما دل­شکسته و خسته به

 احترام شب هفتم بی­خوابی و به حرمت لای­لای­های زلال آن

 غریبه دوتار بدست، نامش را گذاشتیم    لِی­لی.

لیلی یعنی کسی که عاشقانه، لالایی می­خواند و دوتار می­زند.

***

بعد از آن واقعه بارانی، حالا سال­هاست که دوتار، میراث

 عاشقانه سرزمین پدری­ام- تکمران- شده است و لیلی

 گمشده ما هفت نفر روی زمین. گمشده ما که هنوز پریشانیم

 و سردرگم، بی­خوابیم و سرگردان. ما که هنوز دچار جنونیم و

خوابمرگی. لیلی، گمشده ماهایی است که مجنونیم.

البته هفت روز بعد از گم شدن لیلی، یکی از ما هفت نفر

 که عاشق­تر و بی­تاب­تر از بقیه بود در کنار خزینه دوتار بارانی­اش

 را پیدا کرد و هنوز با او زندگی می­کند و بخشی شده است.

تنها او بخشی مانده است و ما همچنان پریشان و هراسان

می­زنیم زیر آواز و لالایی می­خوانیم۵

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              


[1].  نام مناطقی است در شمال خراسان

[2].  همان

[3].  به نوازنده های دوتار می گویند.

[4] . از آهنگ­های ماندگار کردی است.

[5]. بخشی­ها عاشقانه پنجه می­ریزند اما خوب لالایی نمی­خوانند و عاشق­ها مستانه

 لالایی می­خواننداما خوب پنجه نمی­ریزند.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

به رسم نامه های بارانی

 قبل از خداحافظی

گفتم برایت کاغذی، نامه­ای چیزی بنویسم. درست مثل نامه­های چند سال پیش بدون سلام

 و خداحافظی با کمی شبنم و نمک.

 با همان واژه­های دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی که فقط از چشمان تو سرازیر می­شوند

. نمی­دانم الان کجایی. در کوچه چندم اسرار در زیر کدام باران نباریده قدم می­زنی

 یا در پای کدام غربت نجیب به نماز ایستاده­ای ولی خوب می­دانم هر کجا که هستی

 آوازهای شرقی­ات را فراموش نکرده­ای و نیمه پلاک گمشده­ام را در دست­هایت می­چرخانی.

فکر نکنی اتفاقی افتاده است نه، اصلاً: فقط کمی دلگیر همه باران­های نباریده­ام.

دلواپس نباش هنوز تا دلت بخواهد کوچه پر از مجنون است! و هنوز تا دلت بخواهد

 من تنهایم. گفتم برایت بنویسم تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم. فقط همین.

می­دانی که سالهای سال است به خودم قول داده­ام فقط با آواز پلک­های سیاه تو بخوابم

 و با برق نگاه روشنت صبحم را برقصانم که باتو فقط با تو می­شود مشغول ارادت گل و سلام و آینه بود

. که با تو آب از سر تنهای نمی­گذرد و خانه لبریز از شکوفه­های لبالب می­شود.

دیشب خواب روشنی از چشمانت دیدم:

 ". در مه گم­شده بودیم، دستهایم در کنار باران می­لولید و پاهایم کنار درخت توتِ تنهایی

می­لرزید لب­های عنابی­ام به موازات چند بید مجنون،بی­لیلی و غزل مرثیه می­خواند."

خواب عجیبی بود تو با همان لباس شیری شرابی رنگت که نجیب­تر می­شوی.

 حضور داشتی ولی نه سراغ بیدهای مجنون رفتی و نه به توت سر کوچه تکیه دادی.

 چرخی زدی. رقصی و در سمت مه­آلود شبنم و نمک لب­های عنابی­ام را

که ذکر آیة­الکرسی گرفته بودند – تا گمت نکنند-  پر از شهد شیرین شعر کردی.

خواب شیرینی بود، تو در مه رفتی ولی من و درخت توت و بیدهای مجنون ماندیم

که رفتنت را دم گرفته باشیم.

از خواب پریدم. لب­هایم می­لرزید. وقت نماز بود و در رکعتی وتر فقط نام زیبای

 تو را تکرار کردم که لب­های رنگ­پریده لرزانم آرام شود.

 دیشب یکریز باران بارید با رعد و برق­های نامهربان. می­دانی که چقدر باران را دوست دارم

 و چقدر شعر سهراب در باران را.

 اما باران دیشب وحشت نبودنت را بیشتر می­کرد و رعد و برق­ها ته دلم را خالی­تر.

دیشب باران بارید و قرار بود تو با باران بباری. با پیراهن شیری شرابی­ات، با لبخند عنابی،

 با لپ­های آویزان و معصومیت کودکانه کشنده­ات.

انگار سال­هاست که رفته­ای. انگار چند چله از خداحافظی بدون سلامت می­گذرد.

مگر همین باران بی­رحم دیروز نبود که تو را در بارش یک­ریز شمال چشمانت به پنجره اتاقم کوبید؟

پس چرا نیستی؟ دارد باران می­بارد و تو نیستی و تو خوب می­دانی که این درد کمی نیست.

 دارد باران می­بارد. من همچنان در دست­های کوچکت کش می­روم.

 

روزها را گم کرده­ام و شنبه­هام مقدس­تر از همیشه­اند.. همان شنبه­هایی که قرار است

 تو را و باران را به پنجره اتاقم بیاویزند.چشمان خسته­ام را که تا صبح نافله نیاز مرور کرده­اند.

 بر تقویم خسته­ اتاقت آویخته­ام تا شنبه را قبل از همه جمعه­های متنظر بارور کند.

دست خودم نیست از ازدحام دلواپسی در این شهر، تب کرده­ام و نفس­های عاشقم

 در این شهر بی­لیلی بی­کبوتر، در این حسرت شتابان و ازدحام نامهربان مردم

 به شماره جنون افتاده­اند.

دست خودم نیست دیشب که باران - بی­اجازه دل من و شب بیست و سوم-

در کوچه پنجم خواجه عبدالله بارید اراده کردم تمام شب، چشمانت را بی­محابا شمع آجین کنم

تا همه همسایه­ها باخبر شوند که باران بی­دریغ یک نفر را عاشق­تر کرده است.

بگذریم پشت پیراهن تب­دار امشبم، حرمت لرزه­هایی است که باداباد چشمان تو

 جاری کرده است و من در پس لرزه­های آمدن و نیامدنت، تب لرز گرفته­ام.

دست خودم نیست کسی از عریانی آینه­های روبرو نام ترا می­خواند

 و من سراسیمه تا عمق آینه می­دوم خبری از معرکه بودنت نیست و من ناخودآگاه تکرار می­کنم:

" سفر نرفته­ات به باران خورده یا طوفان؟ که شهری هراسان نیامدنت شده­اند. "

کسی از عریانی آینه­های روبرو نام ترا می­خواند و در معرکه چشمانم خبری از ردپای تو نیست.

راستی از دیشب که نبودنت را باور کردم بوسه­های نازکم را در بال ترمه­ای پروانه­ها پیچیده­ام

 تا وقت آمدنت تازه و ترد بمانند.

ازدیشب که رفتنت را باور کردم، پاییز، بی­مقدمه به کوچه ما برگشت – سرزده و نامهربان-

و من با رگبرگ­های سرخابی­اش. گیسوان آشفته­ات را بافتم تا همه بدانند بوسه­های تو

 در پاییز طعم تمشک باران خورده می­دهد و چشمانت بوی کاهگل کوچه کودکی­هایم را.

دارد دیر می­شود زودتر بیا! با باران شنبه خودت را به بوسه­های پیچیده در بال ترمه­ای پروانه

برسان می­ترسم گیسوان شرابی­ات را در بقچه پاییز جا بگذارم.

این را از این بابت گفتم که دیشب در کابوس مکدرم دستی تمام شنبه­ها را از آینه نگاهم

پاک کرده است و من کلافه و حیران. خانه­نشین شنبه­های فراموش شده­ام.

 خوابم که خراب شد خراب خواب از خودم پرسیدم: آمد و این شنبه منتظر نیامد تو که خواهی آمد؟

بگذریم تو که نیستی همه این کوچه­ها بن­بست شده­اند و من راهی به روشنایی

 غزل­های هر شبم ندارم دلتنگ زیارت و حضورم و این بن­بست مرموز تو را، پنجره را

و برادران شکسته­ام را از من دور کرده است.

گفتم برایت کاغذی، نامه­ای، چیزی بنویسم، درست مثل نامه­های چند سال پیش؛

 بدون سلام و خداحافظی؛ با کمی شبنم و نمک

 در ازدحام اشک و لبخند. با همان آوازهای دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی

 که فقط از چشمان تو سرازیر می­شوند.

                                    

نوشته شده توسط علی طلوعی در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

پرده خوانی

 

                                       پرده خوانی

 

پرده اول:

عصر عاشوراست و مجلس معارفه حسین  در هتل چند ستاره .

همه میزبانند و بنزهای عاشورایی صف کشیده­اند. انگار ناهار بوقلمون داریم.

 

پرده دوم:

آدم­های متوازی با چراغ­های قرمز. آن طرف خیابان عباس برایم نوحه می­خواند.

 دست تکان می­دهم. عجله دارم.مثل این­که خبر ندارد خودش هم عجله دارد.

 مثل اینکه خبر ندارد باید دست­هایش را با آب طلا قاب بگیرند.

 

پرده سوم:

از دکه یک روزنامه می­خرم به تاریخ نیم­ساعت به وقت کربلا. ستون تسلیت­ها

 را ورق می­زنم. گریه­های مرا چاپ نکرده­اند- خیلی بد شد- عینکم را مرتب می­کنم.

 روزنامه را به اولین گدای خوابیده در پیاده­رو صدقه   می­دهم .

 

پرده چهارم:

نیم­ساعت دیگر قرار است همه گریه کنند! نباید دیر برسم، خیابان تمام نمی­شود

 در دلم سینه می­زنم تا کت و شلوارم به­هم نخورد.

 

پرده آخر:

به خانه برمی­گردم، دغد­غه مادرم زینب است. بوی سوختن می­آید

 لیلا را صدا می­زنم. با چشم­های ورم کرده خیمه­ها را نشانم می­دهد.

یاد هتل چند ستاره می­افتم و گدایی که برای حسین  سیاه پوشیده است.

 

                                                                                                       

نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

چند روایت

 

روایت اول:

 هر وقت بیدار می‌شدیم تا برای نماز شب وضو بگیریم شرمندة بسیجی عارف مسلکی بودیم

 که انگار خواب نداشت و همیشه یکساعت قبل از همه بیدار می‌شد و دستشویی‌ها را تمیز

 می‌کرد و می‌شست. بعضی‌ها کربلایی صداش می‌کردند و ما خراسانی‌ها مشتی.

 کربلایی-خادم بسیجی- چهره نجیبی داشت و من همیشه به او می‌گفتم: "مشتی!

ثواب کار تو کمتر از نماز شب این رزمنده‌ها نیست"

 و با لبخندی نجیب‌تر رضایتش را تکثیر می‌کرد  شب عملیات بیت‌المقدس2 پای ارتفاعات 33 پیچ

بود که فهمیدم کربلایی -آن خادم نجیب- فرماندة‌ لشگر ما بود.

روایت دوم:

 حاج وحید آمده بود قرارگاه سری به بچه‌ها بزند -با پسرش آقا وهاب- حاجی

فرماندة‌ قرارگاه بود و بچه بسیجی‌ها وحشتناک دوستش داشتند.

 نماز جماعت ظهر را که با ما خواند با آقا وهاب برگشت اهواز

 -خانواده حاجی در اهواز ساکن بودند   ناهار که خوردیم با چند تا از رزمنده‌ها آمدیم شهر.

 کنار پل چوبی اهواز. حاج وحید را دیدیم که داشت با وهاب ساندیچ می‌خورد.

  رفتیم جلو. سلام کردیم و شروع به گله‌گذاری که "حاجی جون تخریب‌چی‌ها تو قابل

 ندونستی که باهاشون ناهار بخوری یا غذای پادگان به مذاق آقا وهاب خوش نمی‌آد؟"

حاجی که احساس کرد شاید بچه‌ها ناراحت شدن و سرخورده رو به ما کرد و گفت:

"امروز مرخصی بودم و حق نداشتم از بیت‌المال استفاده کنم. اون ناهار هم مال

شما رزمنده‌ها بود نه من و وهاب"

روایت آخر:

همه اذعان دارند که جامعه امروز مااگر نگوییم با "بحران مدیریت کارآمد" قطعاً می‌شود گفت که

 با "مسألة مدیریت کارآمد" مواجه‌است و مدیریت بسیجی با مختصات منحصر به فردی چون:

ساده‌زیستی، اقتدار، جسارت، مسئولیت‌پذیری، قانون‌پذیری، تقواپیشگی، ولایت‌پذیری،

 عدالت، امانت‌داری، تعهد، صبر و تحمل، انتقاد‌پذیری، تواضع، تزکیه، مردمی بودن و …

 که در آن نهادینه شده است به‌عنوان یک الگوی بومی قابل اعتنا و بررسی جدی است.

گفتم حالا که در هفته  بسیج قرار داریم و شنیده‌ها حاکی از آن است که محققان و

تئوری‌پردازان عزیز ما اینروزها سخت مشغول تدوین یا طراحی مدل مدیریت ایرانی اسلامی

 هستند، می توانند گوشه چشمی هم به مولفه های این نوع مدیریت داشته باشند

.شاید فرجی شد

نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

به حرمت لیلی

                                                                                     "لیلی من آبروی عاشقان جهانم

                                                                                                                               مريزي ام بر خاک"

به حرمت ليلي

1

پیش از تو زنی به زندگی ام آمده بود که مرگ را می‌شناخت و غزل را.

 زنی زلال که در مریمی‌هایم مچاله شده بود -مریمی‌های گلخانه‌ای‌ام-

زنی که حس می‌کرد سالهاست مسیح را بدنیا آورده است.

 زنی که برای زخم‌های مرموزم لالایی می‌خواند

زنی که مردنش را به رخم می‌کشید و کماکان سرفه‌های صبورم را از دامنش نمی‌تکاند

زنی که سالها در تابوتم خوابش برده بود تا فرصت مردن را از من گرفته باشد

پیش از تو زنی به زندگی‌ام آمده بود تا شعرهای نرگس آلوده‌اش را در اتاق برفی‌ام

به حراج بگذارد -با دورکعت شراب و شعله و شیون-

زنی که عبور سرکشش بارانی‌تر از حضور شعله‌ورش بود.

2

کاشفان نجیب چشمت خبر آورده‌اند که ترا دربارش مهربان عقیق و فیروزه،

 کمی بعد از معرفت عطار و جنون خیام، در بساط شعله‌ور شهریور دیده‌‌اند …

و در لکنت مداوم خنده از تو پرسیده‌اند :‌ "چرا گریه کرده‌‌ای لیلی"؟

از گذر يکریز نیشابور تا حجره خالی از انگور ما که راهی نیست پس همین روزها می‌آیی

 راستی چقد رمعجزه بلد بودی که قبل از آمدنت هم مرا عاشقت کرده‌ای و هم زنم را!

3

بد نیست بدانی چند وقت است که کارگر روزنامه شده‌‌ام تا خبر آمدنت را منتشر کنم

و نمی‌دانم چرا بدلم افتاده که تو یک روز صبح -که دیگر رمق ندارم  پاهای خسته‌ام را در

برفا برف شهریور این شهر برقصانم- می‌آیی.

یک روز می‌آیی با ارثیه اسطوره‌ایی نیاکانت -باچشمانت-

 تا با آنها بتوانی تمامی تالاب‌های انزلی را بخشکانی.

 و بتوانی دوباره الهه مقدس همه معدن نشینان نیشابور شوی.

 تا بتوانی گیسوان فیروزه‌ای تمام دختران زمین را پریشان کنی

یک روز می‌آیی با تمامی کلمات محترمی که مايملك تواند

. کلماتی که ناقدان ناموزون روزنامه‌ها سالها بر سرم کوبیده‌‌اند.

 تو می‌آیی و من دیگر هیچ وقت برای یک مشت دایره محدود واژگانی تحقیر نمی‌شوم

 تو می‌آیی و من از کلماتم فارغ می‌شوم

4

از خودم می‌پرسم تو کدام تکه گمشده‌ منی؟

اگركه نسب کویر ندیده‌ات به بدبیاری‌های وحید برسد

 واگربه سردرگمی فراوانش بعد از حکم دختر كف بين کولی و دربدري درکوچه سلسبیل

واگربه چله نشيني پاي  ضریح گمشده‌اش برسد حکماً اوقات همه را تلخ می‌کنی

اگرتو پس‌مانده‌های جنون بی‌محابای لیلی باشی که درمن جامانده است

قطعاً در سینه همه پسران ساده‌ام مجنون می‌شوی

ولی هرچه باشی فراموش نکن که در ناگزیری این شهر شلوغ باید

از من رو بگیری می‌ترسم دوباره عاشقت شوم.

۵-

از پدرت چیزی نپرس که در خیابان میرداماد خیز رفته است

تا خمیازه خمپاره‌های لعنتی دامنت را نگیرد

از پدرت چیزی نپرس که کبودی این سرفه‌های روشن کلافه‌ات می‌کند

 که چشمان لرزان عصا بدستش حرف تازه‌ای برایت ندارد.

شاید هنوز دنبال عطر باران‌های هار کوچه اسرار است.

دنبال تمام عطاری‌های نیشابور و بابونه‌های وحشی‌اش،

 دنبال دختر کولی کف‌بین کوچه کاشف،

و شاید هنوز دچار هروله بین سعدیه و حافظیه شیراز شعله‌ریز است.

ولي باید قبل از آمدنت وضعیت زمین را می‌پرسیدم. وضعیت هوا را که حتم داشتم

 با آمدنت زمین را هوایی می‌کنی

باید قبل از آمدنت می‌گفتم که هنوز هم در بساط ما عشق همان است که گاه‌ و بیگاه

از چشمان تازه‌ات سرازیر می‌شود.

بايد قبل از آمدنت مي پرسيدم :  "  شیمیایی که نشده ایی لیلی؟"

۶-

باور می‌کنی الان سحرگاه هشتم شهریور است و دارد در مشهد،

 درست در مشهد باران می‌بارد –این باران همان دریاست که ایستاده می‌ریزد- بارانی که

طعم سوختنش کوچه اسرار را مست کرده است.

بارانی برای دچار شدن به گریه‌های هار، بارانی کویری که دختران کرد سلسبیل

 را به رقص در آورده است

باور می‌کنی سالهای دوری است که : "دیشب نخوابیده‌ام" چیزی از جنس رویا و

کابوس در من است –سخت و شیرین-

سنگینی تمام این جمعه خسته را به پاهای نازکم بسته‌ام

 و تنهاتر از هر روز به هشتم شهریور رسیده‌ام

درد را که نه ولی حتم دارم عشق در هشتم شهریور بدنیا آمده است

 که از این هشتم شهریور شلوغتر از شیراز دارد جنون می‌ورزد.

 ولی اینجا نه حافظیه است و نه سعدیه که من به هروله افتاده‌ام.

 ضربان قلبم ملتهب‌تر از همه گنجشک‌های این بیمارستان شده است.

 دچار بوران دردهای دیروزم دچار برفی که بر موهای خرمایی‌ام نشسته است

. چیزی بین رقص و رعشه وتب لرزآمدنت را منتشر می‌کند.

                                                                                   ۸/شهریور/۱۳۸۷بیمارستان آتیه

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم مرداد 1387

برای وحیدوشهریور شیمیایی اش

به افق شهريور

 

من در بي قراري عاشق نمي شوم

 

كه قرارهايم خاكي تر ازباران مرداد است

 

 حالا چه كسي خواسته وصيتم كند؟

 

تو؟

 

توكه ميدانم تا بهار برميگردي!

 

پس چه مرگم شده؟

 

كه در سيبستان اردي بهشت هي سرك مي كشم

 

تا گلوله اي ازجنوب شليك شود

 

براي آمرزش گرمسيري كه آمدنت را رفته است

 

 

به قرارچه كار داري؟

 

من كه در بي قراري مقرمي آيم:

 

 "وتو خوب مي داني روزهاي ديري نيست كه

 

پروانه هايم را به سيمهاي خاردار

 

رفو زده ام "

 

وهمچنان منتظرم

 

تا گلوله اي ازجنوب غربي ترين لبخند

 

شليك شود!

 

دارم سر قرار

 

مي رسم

 

اما مثل روزهاي ديري كه نيست

 

يا پلاكت با پلاك اين كوچه خوشبخت نمي خواند

 

يا من دير رسيده ام

 

كه مادرم بزرگتر شده است

 

كه آينه ها آب رفته اند

 

كه كلمات قد بلند در آينه سر ريز مي شوند

 

به قرار چه كار داري؟

 

مهم اين است كه

 

همچنان منتظر باشم تا در بي پلاكي كوچه

 

گلوله اي از جنوب شهر شليك شود

 

وتو از غربي ترين سمت شهريور

 

بهاري شوي

نوشته شده توسط علی طلوعی در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم خرداد 1387

توبه

بگفتا توبه کردم توبه اولی       ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا
نوشته شده توسط علی طلوعی در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

اسفند با طعم عاشقی

 اسفند با طعم عاشقی

اسفند آدم را عاشق مي‌كند و در حال و هواي عاشقي از دلمشغولي‌هاي ديگر گفتن آسان نيست. حتي اگر آن دلمشغولي عزيز باشد مثل بهار و شايد به همين خاطر دستم به بهاريه  نوشتن نمي‌رود.

حكايت اسفند يا اسپند، به حكايت فانوسي مي‌ماند كه تمام شب را روشن بوده و در دم‌ دماي صبح كه نفتش تمام مي‌شود به يكباره شراره مي‌كشد، شعله‌اش سركش‌تر مي‌شود و بعد خاموش!

آدم‌ها در اسفند حكم همان فانوس دم صبح را دارند و بي‌جهت نيست كه بزرگتر‌ها مي‌گويند عاشقي در اسفند مثل سپند روي آتش داغ داغ است.

حالا قبول داريد كه روي آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خيلي هم ساده نيست، اما بايد بهاريه را نوشت و اين حرف‌ها دردي را دوا نمي‌كند، گفتم حالا كه ناگزير به قدم زدن در اسفند امروزم و به ياد نوروز فردا بهتر است به بالاي بلند بالا بلندان اقتدا كنم و ركعتي عشق را به جماعت بگذارم، مگر گشايشي. فرجي حاصل شود، ديدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبري هست و نه از دل به دريا زدن اثري،

 گفتم تفالي، بيتي، غزلي، مگر راه را نشانم دهد ديدم نه حافظی جلايم مي‌دهد و نه حافظانه‌اي مستم مي‌كند

 گفتم راه بيفتم، از بيراهه به آسمان بزنم. ديدم شب بي‌فانوس ترسناك‌تر از هميشه است و من از گيسوان آويزان شيطان مي‌ترسم. اگرچه سال‌هاست من و شيطان برادريم و او نازكتر از همه آينه‌ها مرا دوست دارد.

گفتم در اين بهاريه از جواد و رسول و وحيد بنويسم، مردماني كه با تركش بزرگ شده بودند، اما هيچگاه آدم آهني نشدند و امسال سرفه‌هاي زلالشان تا خدا قد كشيد. ديدم دستم از دامانشان كوتاه شده است و سال‌هاست راهمان از هم جدا.

گفتم از اين همه آسمان كه در دستان كوچكم جاري است سهم دلتنگيم را بردارم و بين اهالي درد تقسيم كنم.

ديدم آنچه قسمت ما مي‌شود كمي تنهايي است و فقط تنهايي! كه اگر ما آدم‌ها تنهايي را دوست نداشتيم به‌جاي ساختن پل، ديوار نمي‌ساختيم. گفتم خطر كنم و خاطره‌اي از ديروز‌ها را خرج بهاريه كنم:

هرگز يادم نمي‌رود روزهايي را كه براي بهاري شدن روزگارم، در باغچه‌اي كه نداشتم، ريحان مي‌كاشتم و مريمي‌هاي كوچه را پيچ و تاب مي‌دادم، به اميد روزي كه چشم‌‌هايم در بهار شكوفه دهد.

از آن همه بي‌بهاري كه روزگارم را سياه كرده بود، دل‌ خوشي نداشتم و شايد به همين دليل بود كه تا دلت بخواهد ريحان مي‌كاشتم تا سبز شوند، تا بهار شكوفه دهد و شايد از همان روز‌هاي سرسبزي ريحان‌هاست كه ديگر هيچ بهاري برايم تازگي ندارد.

ديدم در اين خاطرات نوروز تكرار ريحان‌هاي بي‌باغچگي من است، تكرار كودكي‌هاي بي ريحان و جواني پر از ريحانم.

گفتم در بهاريه‌ام از مجنوني بنويسم كه هر روز صبح ــ وقتي به روزنامه مي‌آيم ــ برايم دست تكان مي‌دهد و لبخند مي‌زند. ديوانه‌اي كه هر روز چشمان تازه‌اش را مي‌شمارد و هي بر سمند سفيد خيالي‌اش هي مي‌زند.

ديوانه‌اي كه چشمانش را به همه هديه مي‌دهد. چشم‌هايي كه رنگ پريده‌تر از چشمان من است، انگار با خورشيد صميمي‌تر است.

گفتم دلخوشي‌ها را نذر اين نوشته كنم: دلخوشي من، دل بريدن از نگاه‌هايي است كه به آينه‌ها ختم نمي‌شوند و تكفيري گيسواني است كه با اقاقي‌هاي وحشي بافته نشده‌اند. دلخوشي من، انكار پريشاني ماه است و ايمان بي‌دريغ به شانه‌‌هاي خورشيد كه برادر من است و خواهر صميمي همه!

خواهري كه هر روز پاره‌هاي دلش را به آسمان هديه مي‌دهد تا زخم زمين پيرش نكند.

دلخوشي من خواب‌هاي زلالي است كه از پنجره و پرنده پر است، خواب‌هايي كه خواب هيچ كس را آشفته نمي‌كنند و هيچ نگاه هراساني را به در نمي‌كوبد، خواب‌هايي كه در آن هيچ چشمي دلواپس گم شدن نيست، خواب‌هايي كه عشق حرف مشترك همه است!

باور كنيد فكر مي‌كردم به اندازه روزهاي يكسال فرصت دارم كه بهاريه بنويسم اما ياد هيچ روزي نمي‌افتم، از در و ديوار اين اتاق تركش مي‌بارد، احساس مي‌كنم شيميايي شده‌ام، چقدر باروت حس غريبي است، چقدر شهيد مي‌رويد ولي اصرار دارم همچنان يك ليوان آب پرتقال تگري سربكشم تا براي بهاريه نوشتن حسم بهم نخورد.

                                                                                                                                                                         

نوشته شده توسط علی طلوعی در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مهر 1386

شب قدری برسان ضربت پنهان شده را

تقدیرروشن زمین

قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،

 شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند

و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني

تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.

شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.

شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.

شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش

سر مي سايند.

شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.

شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به

 حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به

قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم

هيچکس به يغما نمي رود.

قرار بر شب قدر است. شبي که تقدير روشن زمين است اما اتفاق

غريب تاريخ اين است که در جغرافياي شيعه ، شب قدر در کوچه هاي

بن بست کوفه هراسان مي شودهمه آناني که در کوفه قدم زده اند،

معترفند به سياهي ، به ظلمت جاوداني شب هايش ، به هراس و

سنگيني کوچه هايش ، که نفس ها را به شماره مي اندازد

و دلها را سرگردان مي کند. شبهاي کوفه هميشه -حتي در شب قدر-

مه آلود است و مبهم ، تاهيچ چشم نامحرمي مولا را با کوله باري از نان

و عاطفه و خرما به تماشا ننشيند.

وقتي نام کوفه و علي مي آيد، تمام شعرهاي شفاف آفرينش

کبود مي شوند، «علي» روشن ترين اتفاق خلقت مي ماند و

«کوفه» کبودترين حادثه هستي.

تقدير قدر براي ما آن مي شود که شرمنده ترين تيغ تحجر زلال ترين

لبخند زندگي را در محراب نور «رستگار» کند.

قرار بر شب قدر است و چه تلاقي مبارکي است که ملائک بين زمين

و آسمان سرگردان مي شوند. عده اي قرآن کريم را به زمين نازل

مي کنند و جمعي قرآن ناطق را به آسمان مي برند و در اين تراکم

رفت و آمدها، «علي» بهانه معاشقه اهالي «قدر» است.

چه حکمتي است شب قدر را که تقدير روشن زمين است ،

براي تمامی شيعيان يادآورظلمت شبهاي کوفه مي شود

و فرق شکافته عدالت.

چه سري است که در اين شب نزول قرآن بر زمين ، عروج

قرآن ناطق آسمان را به گريه مي کشاند.

چه غربتي است در شبي که به وسعت هزار ماه است دلگيرتر

از تمام ليالي مي شو يم و بدون آنکه بخواهيم لبريز از دعا، قرآن

به سر مي گيريم تا با ذکر «به علي» آنقدر تکثير شويم که در

آستانه تنگي نفس به رهايي برسيم.


نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مهر 1386

از عشق فقط هفته جنگی مانده است

 

 یکم:

       " بخت یکبار در خانه ما در زد و رفت

        جنگ آ مد سر این کوچه منور زد و رفت

        مادرم سینی قرانی و اسپند بدست

        کاسه آب که می ریخت برادر زد و رفت..... "

 

دوم: به یاد آ نروزهای زلال زخمی:

 

                  می گفت شبی به خانه بر می گردد

                    با سبز ترین نشانه بر می گردد

                  می گفت ولی دلم گواهی می داد

                    یک روز به روی شانه بر می گردد

 

                  دل ماند و هوای سنگرو دیگر هیچ

                  یک سینه غرور پرپر و دیگر هیچ

                برصفحه خاطرات دردم باقی است

                  رقصیدن مرد بی سرو دیگر هیچ

 

                   از دور کسی دوباره پرپر آمد

                با حال و هوای زخم و خنجر آمد

                    بردار نخ و سوزن خود را مادر

                        پیراهن  پاره  برادر آمد

              

                   

سوم:




دفاع مقدس و قواعد بازي
يکشنبه 1 مهر ماه 1386   23:05
 

 :برداشت یک: حکايت دفاع مقدس در سرزمين ما، حکايت

گرانبهاترين قاليچه ميراث پدري است که نه مي شود تکه تکه اش کرد،

 نه مي شود از آن گذشت و نه مي توان تصاحبش کرد.
البته کم نيستند مدعيان دلال مسلکي که در تلاشند ارزش واقعي آن را

تنزل دهند و در اصيل بودنش تشکيک کنند تا شايد عدم حضورشان را در

 ميدان حادثه موجه جلوه دهند و نيز کم نيستند ميراث داراني (شما بخوانيد

 ميراث خواراني) که از هيچ تلاشي فروگذار نمي کنند تا همه آن ارزشهاي

 ناب و دستاوردهاي عزيز را به نفع خود، يا گروه ، حزب و جناحشان مصادره کنند.

 
به عبارت ساده تر دفاع مقدس هم مدعي کم ندارد و هم ميراث دار

که متاسفانه چند وقتي است اين ميراث ارزشمند در کشاکش بين

مدعيان و ميراث خواران مورد غفلت جدي دلسوزان واقعي هم قرار گرفته

 و جنگي که در دل آن گنج هاي فراواني خوابيده است ، دارد خاک

 مي خورد، چون هيچ کدام از طرف هاي قضيه قواعد بازي را رعايت

نمي کنند. نه مدعيان ، نه ميراث داران و نه دلسوزان واقعي.

اهل نظر متفق القولند که جنگ يک بازي است با قوانين تعريف شده

 و مشخص و بازي جنگ قاعده دارد چنانکه بازي صلح و هر کس اين

قواعد را رعايت نکند بازنده واقعي است ولو اين که به ظاهر پيروز

ميدان باشد.


قاعده دفاع مقدس - ميراث پدري- آن است که قابل مصادره به غير

نيست. چپ و راست و وسط، اصولگرا و اصلاح طلب نمي شناسد

 که شان آن والاتر از سياسي بازي هاي روزمره است.


برداشت دوم: عمليات بيت المقدس 2 بود با سوز و سرماي استخوان

 سوز کردستاني اش ، تيربارچي عراقي به دليل موقعيت مناسب

استراتژيک و اشراف کاملي که نسبت به نيروهاي ما داشت ديوانه وار

 به سمت بچه ها شليک مي کرد و نفس همه را بريده بود، تقريبا

زمينگير شده بوديم و چند نفر از دوستان نازنين ما را هم به شهادت

 رسانده بود.


درست بعد از شليک آخرين گلوله اش با وقاحت تمام دستهايش را بالا

برد و خودش را تسليم کرد. يکي از رزمنده ها اصرار به کشتن تيربارچي

 که حالا به اسارت درآمده بود داشت و انگار زنده بودن قاتل بي رحم

همسنگرانش را برنمي تافت.


کار داشت بالا مي گرفت که يک بسيجي 15 ساله بجنوردي جلو آمد

 براي وساطت. تمام لباس هايش خون آلود بود و لب هايش مي لرزيد،

روبه روي آن رزمنده ايستاد و با اقتداري همراه با تشر گفت:

«اگر بنا باشد کسي اين تيربارچي را بکشد، من در اولويتم ،

چون او چند لحظه پيش برادرم را جلوي چشمانم به شهادت رسانده

است. ولي او الان اسير ماست و وظيفه ما مداراي با اوست.»


 آن بسيجي 15 ساله قواعد بازي جنگ را براي همه ما مرور کرد.


برداشت سوم: تقريبا 27 سال از شروع جنگ تحميلي و 19 سال از

 پايان آن مي گذرد که اين فاصله زماني فرصتي را پديد آورده تا

گفتمان هاي متفاوت و قرائت هاي ثانوي از دفاع مقدس در سطح

 جامعه بروز کند.بيشتر اين تحليل ها حول دو محور اصلي است:


1- تقدسي بودن جنگ
2- دفاعي بودن آن

و متاسفانه نتيجه بيشتر اين کند وکاوها آن است که برخي به هر دو

 با ديده ترديد و تشکيک مي نگرند.


اين نتيجه گيري حاکي از آن است که دو طيف قاعده بازي

 را رعايت نمي کنند.


طيف اول: تحليلگران اين گونه گفتمان هاي به ظاهر علمي

 و گروه دوم سياستگزاران و متوليان فرهنگي جامعه.


در مورد گروه اول که مجال پرداختن به آن در اين يادداشت نيست

 ولي در مورد گروه دوم نشان به آن نشان که هنوز بر سر در هيچ

 بنايي در جمهوري اسلامي تابلوي «دانشکده مطالعات جنگ تحميلي

 يا دفاع مقدس» نصب نگرديده است و هيچ فضاي آکادميکي براي

تئوري پردازي و پرداختن به دستاوردهاي جنگ از زواياي مختلف

 به وجود نيامده است.

قاعده آن است که اگر مديران ما اين توجه ويژه را نداشته باشند

دور نيست روزي که غربي ها جنگ 8 ساله ما را با عينک و قرائت

خود به ما بشناسانند همانگونه که امروزه در جامعه دانشگاهي ما،

 بهترين مرجع براي تصحيح متون ادبي ما را، ادوارد براون ، کاملترين

 تدوين شاهنامه را وبرتلس ، معتبرترين نسخه مثنوي را نيکلسون ،

 جامع ترين تاريخ ايران باستان را، گريشمن و قابل اعتناترين جغرافياي

 تاريخي ايران را لستريج معرفي مي کنند و بيم آن مي رود که راوي

بهترين تاريخ جنگ ايران کاملترين جامعه شناسي ، اقتصاد، روانشناسي

 و مديريت جنگ ما را غربي ها تاليف کنند و مرجع دانشجويان ما شوند.

چهارم: این هم دارو ندار وبلاگ من

 

حسین عزیز

نوشته شده توسط علی طلوعی در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •